این روز ها بیشتر به پند های کلیشه ای که در ادبیات و فرهنگ ما ریشه دوانده فکر میکنم . کلیشه شاید در ظاهر توصیف خوبی برای همچین مفاهیم عمیقی نباشد و به نوعی تداعی گر تکرار واژه ها ست ، بدون نگاه به تاثیر گذاری یا ماحصل آنها .
مفاهیمی و جملاتی - مانند باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی ازآن کیست یا اینکه تو نیکی میکن و در دجله انداز ... - که بی شک پشتوانه ی مفهومی عمیقی در پی دارند. کما اینکه بسیاری از این مفاهیم از جانب عرفا و بزرگان ادب و اخلاق به متن دیالوگ های ما وارد شده اند.
نکته ی قابل تامل برای من نگاه امروزیِ بیزار از این گونه پند هاست. تگاهی نومیدانه و فوق واقع بینانه که نتیجه ی رفتار انسانها را میبیند و میگوید گور بابای همه چیز ! بیزاری از اصول ، پند ها و قواعد اخلاقی زاییده زندگی ما در اجتماعی ست که خوبی در آن بی جان شده ست. گویی خوبی و خوبی کردن گمشده ایست که فقط در کتاب ها باید پی آنراگرفت و یا شاید جملاتی از آن را در استوری ها و پست های اینستاگرامیمان در زیر عکس ماگ و جوراب های رنگی به اشتراک بگذاریم.
در بستر این بیگانگی ، نوعی عذاب وجدان یا احساس انفعالی رخوت زاست که ما را به این گونه شو آف های تهی از عمل میکشاند. گویی همه حقیقت را میدانند و با خود میگویند کاش دیگران هم میدانستتند و عمل میکردن. با نوعی نگاه انتلکچوال و در عین حال سرزنش گونه نسبت به مردمی که گویا ما از آنها نیستیم و آنها نیز از ما نیستند.
اما چاره چیست؟
به نظر به دور از واقعیت نیست این گفته که راه چاره یکی نیست و راه ها هست و ما ما همه ی راه ها آشناییم . مشکل آنجاست که در دنیایمان به امید حصول نتایج عینی قدم برمیداریم. راهی را شروع نمیکنیم مگر مقصدی راحت را در انتهای راه متصور باشیم. تنیجه ای واقعی ، عینی و ملموس .
سخن در باره ی راه چاره زیاد است که هر کسی را - به قول رضا مارمولک -راهیست برای رسیدن به خدا . به شرطی که به چیزی معتقد باشیم و به آن عمل کنیم . همین. تنها عمل کردن است که ما را ازین سر در گمی در دنیای پر زرق و برق اینستاگرام و جذب لایک برای کمک به کودکان کار میرهاند.
پ.ن:
«به نظر کیرکگور، آنچه برای عمل، برای چیزی «که به خاطرش بتوانی زندگی کنی و بمیری»، لازم است عقل و عینیت نیست، بلکه شور و ذهنیت [داشتن چیزی در ذهن و عمل کردن به آن] است. رفتن در پی فلسفه ای عقلانی و عینی شاید از نظر فکری هیجان انگیز و محرک باشد، اما به کار زندگی کردن نمی آید!» - از کتاب فلسفه کی یر کگور نوشته سوزان لی اندرسون
برچسب:
نویسنده: پرهام حسینپور