خرید بک لینک

جبهه ی اتاق معاینه

هرچیز که احساس میکنم از زبان یک کرگدن بنفش شنیدنیست!

جبهه ی اتاق معاینه

- ممنون آقای دکتر میشه یه سوال دیگه هم بپرسم ؟

(لحن پرسیدنش با لحن حرف های قبلی که در مصاحبه داشت متفاوت بود.)

+ بفرمایید! خواهش میکنم.

( صدای من هم شاید تغییر کرده بود.)

- آقای دکتر به نظرت من خوب میشم ؟

(باید می گفتم که تنها راه نجات ما تاب آوردن است.بستری ،دارو ،رواندرمانی و غیره و غیره همه می آیند در کنارت و در گوشت زمزمه میکنند که زندگی همین است! اینها شاید دست بر شانه ات بگذارند و پیش از جنگ در آغوشت کشند و به میدان بفرستندت ، در کنارت شمشیر بکشند و خود را سپر بلای تو کنند، اما میدانِ نبردِ زندگی همان میدان است و شمشیرِ مصائب همان شمشیر. باید تاب آوری را بیاموزی تا پیروز این میدان باشی. چیزی که به قیمت اشک ها و بی تابی های امروزت به دست خواهی آورد. چیزهایی شبیه به این حرف ها به سرعت از خاطرم عبور کرد و خودم را جمع کردم که:)

+ همه ی تلاش ما اینه که ایشالا هر چه زودتر رو به بهبودی برین و سلامتیتون رو به دست بیارین.

(از پاسخم راضی نبودم. انگار چیزی را پنهان کرده بودم. چیزی شبیه به حقیقت که هم من و هم او میخواستیم فعلا پنهان بماند. پنهان بماند یا به چشم نیاید یا ... اصلا برود گم بشود وقتی به کارمان نمی آید. از خودم می پرسم حقیقت به کارت نمی آید؟ به گونه ای با خودم کلنجار میروم که حس میکنم دارم از خودم چیزهایی پنهان میکنم. چیز هایی مثل اینکه نکند تاب شنیدن اینگونه سوال ها را ندارم که این چنین برآشفته می شوم؟)

-خب این صداهای توی سرم چی ؟ اینها کی از بین میرن ؟

(گرگ و میش امید و نا امیدی در چشمانش پیدا بود.)

+ فعلا باید زمان بدیم تا دارو ها اثر خودشون رو بذارن. یه چند روز فرصت بده که درمان پیش بره بعد دوباره در موردش صحبت می کنیم.

(دوست داشتم میگفتم که اگر هم توهمات کسی از بین نرفت چه باک؟ وقتی توهم هایی سیاه رنگ و هیولایی، حقیقت گونه و با شور و شوق، اینچنین دنیا را به آشوب کشیده است، چرا تو در خیال خودت پادشاه اتاق خواب و پذیرایی خانه ی پدری ات نباشی؟ وقتی مشتی سیاستمدارِ متوهم، هذیان گونه، غرق در در خیالِ قدرت و ثروت و منزلت، جانِ پاک میگیرند ، کودک ها میکشند و عروسک میسوزانند، چرا تو نگران این اوهامِ شنیداریِ با نمکت هستی ؟ اگر بجای تو همین عوضی ها را اینجا بستری می کردند احتمالا سرنوشت همه مان خیلی متفاوت رقم می خورد.

ولی خب اینها را نگفتم و زمان خریدم زمان خریدم تا با خودم فکر کنم که وهم او یا فکر من، کدام واقعی تر است؟ زمان خریدم که مجبور نباشم حقیقتی که به تدریج آن را خواهد فهمید به یکباره به جانش بی اندازم.زمان می خریدم که مبادا تندی و تلخی این جملات کام خودم را تلخ تر از او کند. به هر حال داشتم به جای او تصمیم میگرفتم.)

-حالا دکتر دعا کن تا اون موقع اسراییل ما رو سالم بذاره.

( خندید و خدا حافظی کرد. گویی از جنگ بر میگشتم. سربازی خسته بودم که چند گلوله ته خشابش مانده بود و با اشک از دست دادن دوستانش ، پیروزی را جشن میگیرد. مدام خشابش را نگاه می اندازد و با خودش میگوید کاش اینها را هم شلیک کرده بودم.)

برچسب: نویسنده: پرهام حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 18:05

صفحه بندی