خرید بک لینک

    -    شاید مرا دزدکی نگاه می کرد . وقتی حواسم آنجا ها نبود. نمیدانم شاید اینطور بود ، آخر من دوست دارم حس کنم کسی مرا دزدانه می پاید.
 1 گل رز هلندی را پشت ویترین گلفروشی پیر مرد مراکشی دیدم. رنگ بنفش کمرنگ گل مرا ناخواسته به درون مغازه کشانید. ازو خواستم برایم یک شاخه رز در کاغذ هدیه تزیین کند و البته برایم دعا کند. نمیدانم خدایش که بود. شاید او هم از خدای من کمک میخواست. آخرمیدانی ، حس میکنم خدا در مسائل عاطفی آنقدر ها هم که میگویند کارش را بلد نیست. یا بلد نیست ، یا دلش نمیخواهد خودش را به اینجور کارها مشغول کند. بیشتر سر گرم سیاست و دریافت دعا ها و نفرین های مردمانی جنگ زده است که این روز ها به کشوری بیگانه تر از خود پناه آورده اند. کودکانی که از دار دنیا یک عروسک بغل کرده اند و مادرانی که لباس های گرم برای بچه هاشان به ردوش میکشند که مبادا در کشوری غریب ،طفل معصومشان بچاید .دوست داشتم میتوانستم یکی یکی بغلشان کنم و به همه این اطمینان را بدهم که ما هم با شهرمان بیگانه ایم. با کشورمان. با دنیا و زمین و همه ی چیز های پر زرق و برقی که این روز ها در تلویزیون و تلفن های همراهمان میبینیم. شاخه گل را که پیرمرد در کاغذی خاکستری پیچیده بود از دست پیرمرد گرفتم از مغازه بیرون زدم و به راهم ادامه میدادم. 
    -    به نظرم که همینطور است که فکر میکنم . حواسش به من هست ولی به روی خودش نمی آورد. اصلن شاید توجه بیش از حد من احساس امنیتش را سلب کرده.
ناخواسته خودم را در کتابفروشی انتهای خیابان سیزدهم یافتم. جلد کتاب ها را نگاه میکردم و هر از چند گاهی کتابی ورق میزدم و با خودم مزه مزه میکردم. نمیتوانم انکار کنم که آشناییم با او ، ذائقه ام را تغییر داده بود. چرا بوکوفسکی ؟ چرا کافکا ؟ خب وقتی میتوانم کتاب شعری در دست بگیرم و برای خودم یا او باصدایی نیمه بلند شعر بخوانم، چرا لاکان ؟ چرا ژیژک؟ قفسه ی شعر را پیدا کردم و لا به لای کتاب ها دنبال شعر هایی ساده میگشتم. که ساده بخوانم و ساده بفهمم و ساده تفسیر کنم . دوست نداشتم بهانه ای داشته باشیم که به شعر و آرایه هاش فکر کنیم. فقط بخوانیم و بشنویم . لای کتاب های شعر چشمم به کتاب بادبادک باز افتاد . تعجب کردم. از بین کتاب ها جدایش کردم که این نظم زیبای کتاب های شعر را حفظ کرده باشم. در ردیفی دیگر خالکوب آشویتس و ترجمان درد ها را دیدم. باز برداشتمشان. انگار مضطرب شده بودم و دیگر دنبال کتاب هایی میگشتم که به اشتباه در بخش شعر کتابفروشی قرار گرفته بودند. قلب سگی، کشتن مرغ مقلد ، نبرد من . شاید کسانی که اینجا رفت و آمد دارند برایشان این بی نظمی و این وسواس فکری من اهمیتی نداشته باشد، شاید هم کلا این کتاب فروشی اینجوریست. به هر حال آرام به سمت درب خروج از کتابفروشی رفتم و سر راهم به یکی از کارکنان کتابفروشی شکایت یا گلایه ای کردم. با رویی گشاده از انتقادم تشکر کرد. مطمعنا وسواس فکری من برای او هم مهم نبود ولی فروش بیشتر و مشتری مداری باعث میشد که او هم به فکر بیفتد.
از مغازه که خارج شدم احساس سرما باعث شد زیپ کاپشنم را ببندم و یک دستم را در جیب فرو ببرم.
    -    شاید واقعا اینبار باید تن بدهم به همین بازی های مبتذل عاشقانه. شاید باید دزدکی نگاهش کنم و وقتی مرا دید لبخند بزنم و نگاهم را برگردانم. شاید اینقدر صادقانه نگاه کردن را کسی دوست نداشته باشد. من میبینم که خیلی ها بازی دادن و بازی داده شدن را بیشتر میپسندند. اصلن آدم انگار دلش میخواهد دور بخورد. نمیدانم.
دست چپم که به واسطه ی گرفتم شاخه گل امکان خزیدنش را به درون جیبم از دست داده بود سردش شده بود. گل را دست به دست کردم و با دست راستم گل را گرفتم. اینجا بود که متوجه شدم دستان سرد و یخ زده چیز ها را ضعیف تر لمس میکنند. خیلی فرق هست بین چیز هایی که دستان گرم حس میکنند تا دستانی یخ زده از سرما. 
تا دو یا سه خیابان جلوتر هیچ مغازه ای وجود نداشت. دلم نمیخواست جلوی اداره ها و بانک ها قدم بزنم در حالی که حس میکنم سهمم را اینها خورده اند.  همانجا سوار یک تاکسی زرد رنگ نسبتن قدیمی شدم. دسته گل را صندلی کنارم گذاشتم و هدفونم را در گوشم فشار دادم تا جفت و جور شود.
    -    اگر زودتر با او آشنا میشدم و همه چی بهتر پیش میرفت ممکن بود حالا تنها توی تاکسی نباشم. اصلن اگر راه و چاهش را بهتر بلد بودم الان به جای فریادهای مارلین منسون ، صدای خنده های او در گوشم میپیچید.

غمگین تر شدم.به خیابان شانزدهم رسیدم. جایی که زندگی میکنم و صد البته کتابخانه ای که اولین بار او را آنجا دیدم. مسئول بخش ادبیات کتابخانه بود . ندیده می شود تصور کرد که چه نظمی بر کتاب های شعر آنجا حاکم است. من که همیشه در راهرو های فلسفه و روانشناسی دنبال کتاب هایی برای پایان نامه ام بودم ، اینبار حس میکردم که فقط دوست دارم در راهرو های شعر قدم بزنم و بدون باز کردن هیچ کتابی، تنها از نظم و آراستگی آنجا لذت ببرم. حسی شوم به سراغم آمد که مبادا آنجا هم کتاب هایی بی ربط را اشتباهی بین کتاب های شعر جا کرده باشد؟ نکند اصلا به چینش کتاب ها بی توجه باشد و برایش تحویل گرفتن به موقع کتاب ها فقط مهم باشد؟ نکند با اعضای دیگر کتابخانه هم مثل من گرم گرفته باشد؟ 
از تاکسی پیاده شدم و به انبوه مردمانی که در پیاده رو خیابان شانزدهم قدم میزدند پیوستم. کتابفروشی ها و کافه ها و دیگر فروشگاه ها ی خیابان را نگاه میکردم و غرق در تصورات خودم با او بودم که ناگهان گرمی دست هایم مرا از حرکت بازداشت. شاخه رز بنفش را روی صندلی عقب تاکسی جا گذاشته بودم.
    -    وقتی نمیتوانی از یک شاخه گل مراقبت کنی چگونه میخواهی مراقبش باشی؟ چگونه میخواهی شاد باشد و بخندد وقتی نمیتوانی خودت را شاد نگه داری؟ 
چند لحظه ای کنار پیاده رو ایستادم و چشمانم را بستم و نفس هایی عمیق کشیدم. میخواستم ذهنم را از همه چیز پاک کنم و دوباره برای ادامه ی برنامه ی امروزم تصمیم بگیرم .چشمانم را که بازکردم دختر بچه ای فال فروش از فاصله ی چند متری دیدم که به سمتم می آمد.در یک دستش کاغذ های فال و در دست دیگرش چند شاخه گل برای فروش داشت . نزدیک و نزدیک تر می شد و من غرق در دوگانگی و اضطراب. همین که کنارم رسید نگاهم را دزدیم و به سمت روبروی خیابان خیره شدم.
    -    بیخیال!
صدای آهنگ را زیاد کردم و هدفون را دوباره در گوشم جفت و جور کردم و منتظر تاکسی ایستادم که تنها و بی هیچ حرف یا فکر اضافه ای مرا به خانه ام برساند. خانه ای که احتمالا گرمای مطبوعش مرا به خوابی عمیق فرو ببرد.

برچسب: نویسنده: پرهام حسین‌پور تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 2:19

صفحه بندی