حسی شبیه به گرسنگی دارم . شاید از سرماس. خیلیا میگن صدای کلاغاست که آدمو اینجوری میکنه .
دستامو توی جیبم میکنم و احساس اینکه نوک انگشتام آروم آروم کرم تر میشه باعث میشه به جیبام مث دوستای قدیمی نگاه کنم.
نوک کفشام خیس شده . باید آروم تر توی پیاده روی خیس قدم میزدم و لی همیشه یادم میره جلو پامو نگاه کنم. یکی یکی مغازه های توی خیابونو نگاه میکنم و ناراحتم ازینکه کسی مجبور باشه بشینه و منتظر باشه که یه مشتری بیاد و یه گرهی از کارش باز کنه .با خودم به این فکر میکنم فروشندگی یه جور کنه بودنه که چشمم به یه باقلوا فروشی میفته . وارد مغازه میشم و یه آهنگ میشنوم که داره میخونه :
فریبه ... فریبه ... عشق یه فریبه ...
فروشنده یه مرد بیحوصله و بد عنقه . یه کم ویترینو نگاه میکنم . یه حسی میگه فروشنده نمیخواد ازش چیزی بخری خب نخر .
ولی گشنمه و باقلوا هایی که پشت ویترین انتظارمو میکشن رو نمیتونم نبینم.
با خودم فکر میکنم که باید رژِیمو کنار بذارم و دلمو بزنم به دریا کلی بخورم. ولی خب میترسم. آخرین بار که خودمو وزن کردم 2 کیلو هم از همیشه بیشتر شدم.
با اکراه از فروشنده میپرسم : باقلواهاتون تازه س؟
- همه چی اینجا تازه س . ما چیز مونده نداریم
لحنش تند بود ولی برام مهم نبود.
- میشه یه دونه ازین گردوییاش برام بذارین؟
- دونه ای نداریم ! نیم کیلو حد اقلشه
- خب باشه نیم کیلو ازین گردویی لطف کنید آقا
با خودم فکر میکنم یه دونه میخورم و بقیه شو میبرم خونه . دستام گرم شده. نزدیک باقلواهام.
- بفرما ! میشه 15 تومن.
جعبه رو میگیرم و میام بیرون که از اون مغازه دور شم و یه جایی که کسی دور و برم نباشه با گرسنگیم بجنگم. بسته رو باز میکنم . یه دونه برمیدارم. دستامو یه کم چسبی میکنه ولی ارزششو داره . یه گاز میزنم . چشمامو میبندم . چشمامو باز میکنم پشت ویترینم.
یه پسر بچه با موهای مرتب و یه کوله پشتی میاد توی مغازه .
آقا این باقلوا ها چه طعمیه ؟
من : اینا پسته ایه
- 200 گرم برام بی زخمت از همین پسته ای میذارین؟
- باشه عزیزم
میرم پشت ویترین و براش یه جعبه 200 گرمی باقلوای پسته ای میذارم . در جعبه رو میبندم ولی یه چیزی کمه
با خودم کلنجار میرم . صدای آهنگو یه کم بیشتر میکنم و پسر بچه با تعجب بهم خیره میشه .
میرم دم ویترین و یه جعبه ی کوچیک میارم و از باقلوای گردویی پرش میکنم .
دوتا جعبه رو میدم به پسر بچه .
- عاقا من یه جعبه سفارش دادم
- عزیزم اینم گذاشتم امشب که شب یلداس بخوری . اشانتیون ماست دیگه
و میخندم .
پسر بچه با تعجب و خوشحالی کلی تشکر میکنه و میره.
میرم و دفترچمه باز میکنم و مینویسم:
30/9/97
باید یادداشت کنم تا حس گرم شدن دستانم و طعم باقلواهای گردویی در خاطرات به یادگار بماند.
پ.ن: آهنگ "ماه نو" از کیوسک
برچسب:
نویسنده: پرهام حسینپور